... دوست داری چه کار کنم؟
کدامین جاده را برایمان آرزو کنم؟
من تقاضا دارم که آزادی ام به من بازگردد. آیا تو با یک یار آزاد خشنودتر نخواهی بود؟ آیا می توانی با چشمانی باز، به خورشید خیره شوی و یا آتش را با دستان خالی نگه داری؟
من بالهایم را برای بار دوم گشودم.
آیا رنج یک قلب برای تو کافی است؟ قلبی که به وجد و سرور در آمده است اما تمایلی به تسلیم شدن ندارد؟ قلبی که می سوزد اما ذوب نمی شود؟
آیا تو با عواطف قلبی که با طوفان می لرزد اما نمی شکند به آرامش دست خواهی یافت؟ قلبی که در تند باد، تزلزل می یابد اما از ریشه کنده نمی شود؟
آیا تو با من به عنوان همراه خشنود خواهی بود؟ یاری که در جستجوی آن است که نه سلطان باشد و نه برده؟
مطلوب من، اکنون کجایی؟ آیا در آن باغ به گلهایت که تو را دوست دارند آب می دهی؟
تو کجایی ای رفیق روح من؟ آیا در کلبه فقرا نشسته ای و آنانی را که قلبی شکسته دارند، با حلاوت روح خویش، آرامش می بخشی و دستهایشان را سرشار از مهربانی می سازی؟
تو همه جا حضور داری، زیرا روح خداوند در تو جریان دارد، تو در زمان جاری هستی، زیرا از سرنوشت نیز نیرومندتری.
آیا جاده ها و تپه هایی را که در آن با یکدیگر گام بر می داشتیم، به خاطر می آوری؟
آیا ساعت وداع را به خاطر می آوری؟ در چشمانم خیره شدی و این نگاه پیشاپیش ما به دنیای وداع پا گذارد و عظمت دو روح ما را اعلام نمود و آنجا خواهد ماند تا ما به او تا ابد بپیوندیم و بعد گریستی و گفتی:
"جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم. آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر جدا می شوند، اما روح ها در دست عشق باقی می مانند تا زمانی که مرگ فرا رسد و آنان را نزد خداوند برند.
برو ای عشق من، زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی این توفیقی است که به تو داده شده است تا پیمانه هایی را که از چشمه ی لذت لبریز است سرکشی."
تو اکنون کجایی؟ آیا در خاموشی شب بیدار خواهی ماند؟ هر جا که باشی من نسیم را به سوی تو جریان خواهم داد تا تپش های قلب و اسرار جسم را به سوی تو آورد.
آیا تو به عکس معشوقت خیره می شوی؟ آن عکس دیگر حقیقت ندارد، زیرا اندوه، تصویر آن را بر پیشانی مهر کرده است تا دیروز، در کنار تو، بودنی سرشار از شادمانی، جلوه کند. غم چشمانی را پر کرده است که روزی از تماشای زیبایی ات خیره ماند.
تو کجایی محبوب من؟ آیا از ورای دریا صدا و اندوه مرا می شنوی؟ آیا پریشانی و اضطرار مرا می بینی؟
آیا طاقت و بردباری مرا حس می کنی؟ آیا در هوا روحی نیست که نفس پر رنج دختری که در حال مرگ است را به تو باز آورد؟
آیا بین دو روح ریسمانی نیست که سوگواری عشاق بیمار را به عاشقان برساند؟
ای زندگی من تو کجایی؟ خاموشی مرا در آغوش گرفته است و اندوه بر من فائق آمده.
بخند تا من جانی دوباره یابم.
تنفس کن تا من زندگی یابم.
تو کجایی ای محبوبم؟ تو کجایی؟
"برای کسانی که شبیه یکدیگرند، فقط عشق، در میان ابدیت باقی خواهد ماند."
آه که عشق چقدر بزرگ است و من چقدر حقیرم!!!
اولین نگاه زندگی پژواکی است از صدای خداوند:
"بگذار باشد ..."
جبران خلیل جبران
امروز تولدم بود مثلا ....
ولی هیچ کس یادش نبود
حتی خدا ...
کاش به امروز نمیرسیدم
.
.
.
شاید این آخرین پستم باشه
تصمیم گرفتم فعلا ننویسم اصلا حوصله ی نوشتن ندارم
شاید تو هم دیگه حوصله ی خوندنشو نداشته باشی
باور کن که بهت حق می دم
پس خداحافظ
شاید برای همیشه
شاید هم موقت
برای تک تکتون آرزوی بهترینها رو دارم
موفق و پیروز باشید
هنگامی که عشق به تو اشارتی کرد از پی اش برو، هر چند راهش
سخت و نا هموار باشد.
هنگامی که با بالهایش تو را در بر می گیرد تسلیمش شو، گرچه ممکن
است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروهت کند.
وقتی با تو سخن می گوید باورش کن، گرچه ممکن است صدایش
رویاهایت را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بی برگ
می کند.
زیرا همان گونه که تاج بر سرت می گذارد به صلیبت می کشد.
همان گونه که تو را می پرورد شاخ و برگت را هرس می کند.
همان گونه که از قامتت بالا می رود و نازکترین شاخه هایت را که
در آفتاب می لرزد نوازش می کند، به زمین می رود و ریشه هایت
را که به خاک چسبیده می لرزاند.
عشق، تو را همچون ساقه های گندم برای خود دسته می کند،
می کوبدت تا برهنه ات کند.
سپس غربالت می کند تا از کاه جدایت کند.
آسیابت می کند تا سپید شوی.
آنگاه تو را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند
نانی مقدس شوی.
و در نهایت حسرت و حسرت و حسرت
بر دروازه معبد
من لبانم را با آتش مقدس، تطهیر کردم تا شاید از عشق بگویم. اما هنگامی که دهان باز کردم تا چیزی بگویم، خود را خاموش یافتم.
من ترانه ای از عشقی که هنوز آن را نمی شناختم سر دادم، اما هنگامی که آن را شناختم، کلمات بر روی لبانم به نجوایی مبهم بدل شد و آهنگی که در سینه داشتم به سکوتی عمیق.
ای مردم، در گذشته از من درباره ی عجایب و سرور عشق می پرسیدید و از آنچه که پاسخ می گرفتید احساس رضایت می کردید.
اما اکنون، هنگامی که عشق مرا با خرقه اش پوشانده است این من هستم که از شما درباره ی فضیلت آن می پرسم.
آیا کسی در میان شما می تواند، به من پاسخ دهد؟ من آمده ام تا از شما، درباره ی آنچه در وجودم است بپرسم و امیدوارم که بتوانید از روح خویش برایم بگویید.
آیا کسی در میان شما، می تواند به قلبم، درباره خود قلبم توضیحی دهد؟ یا درباره ی ماهیتم به اصل جوهرم؟
آیا به من می گویید این آتشی که در سینه ام شعله ور است چیست که هویتم را نابود می سازد و عواطف و تمایلاتم را ذوب می گرداند؟
این دستان نامرئی زبر و خشن، اما هنوز نرم که روحم را در مواقع تنهایی و انزوا، قبضه می کند، از آن کیست که در پیمانه ی قلبم، شرابی آمیخته که تلخی لذت و شیرینی درد می دهد؟
این صدای خش خش کدامین بال است که در بالین و در سکوت شب، هنگامی که برای آنچه نمی دانم شب زنده داری می کنم، هنگامی که برای آنچه نمی شنوم، گوش فرا می دهم، هنگامی که برای آنچه که آن را نمی بینم خیره می شوم، هنگامی که برای آنچه درک نمی کنم، تعمق می نمایم و هنگامی که برای آنچه که از آن بیم دارم، مراقبت به عمل می آورم، به گوشم می رسد و آه می کشد؟
در صدای آه آن، شکوه ای نهفته است که در نظرم از پژواک خنده و شادمانی، دوست داشتنی تر است و مرا در مقابل نیرویی که مرا نابود می سازد، به تسلیم وا می دارد و سپس مرا به زندگی باز می گرداند و باز مرا، بارها و بارها نابود می کند.
تا زمانی که سپیده صبح بشکفد و گوشه های اتاقم، از نور لبریز گردد و من می خوابم، اما هنوز بیداری، بر روی مژگانم به رقص و پایکوبی مشغول است و روانداز سختم، رویاهای غیر واقعی ام را در زیر سلطه ی خود می گیرد.
چیزی که آن را عشق نام نهاده ایم، چیست؟
به من بگو، این راز مخفی که در وراء زمان پنهان است، چیست که در پشت نمود آن در کمین است، اما هنوز در قلب بودن، لانه می سازد.
این فکر نامحدود چیست که معلول هر علتی را همانطور سبب می شود که علت هر معلولی را؟
این بیداری چیست که زندگی و مرگ، هر دو را احاطه کرده است و آن را در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و از مرگ عمیق تر است؟
به من بگویید، اگر زندگی، جانتان را با نوک انگشتانش بنوازد، چه کسی در میان شما از خواب زندگی بیدار نخواهد شد؟
چه کسی از میان شما، برای دست یافتن به فردی که قلبش را اختیار کرده، حاضر نیست دریاها را پشت سر گذارد، صحراها را گذر کند و از کوهها بگذرد؟
کدامین جوان است که قلبش را تا پایان زمین، برای تنفس شیرینی و دم معشوقش، برای نرمی دستانش و برای لذت آهنگ صدایش، دنباله رو نیست؟
کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا سر حد خداوند برود تا شاید خدایش، التماس او را بشنود و دعایش را مستجاب کند؟
***
دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره رموز و آداب عشق پرسیدم.
مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت. آهی کشید و گفت:"عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است".
زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت. آهی گشید و گفت:" عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند و از آسمان، توآم با چرخش، چون ژاله جاری است. فقط به این خاطر که روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان، لحظه ای می نوشند، یکسال، هوشیارند و تا ابد می میرند."
مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد، گریه سر داد و گفت:" عشق، مهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره ها سرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها، ناشنوا است".
جوانی با گیتار می گذشت و می خواند:" عشق اشعه جادویی از نوری است که از روی انسانهای حساس، می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد. تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند. عشق، رویایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری بر پا است".
پیر مردی می گذشت. پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه به دنبال می کشید. با صدایی لرزان گفت:" عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت".
کودکی پنج ساله می گذشت. لبخندم را پاسخ داد و گفت:" عشق یعنی پدرم، مادرم، فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند".
روز به پایان رسید. کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش، تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود.
عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد، صدایی از درون معبد به گوشم رسید:"عشق، دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تند خویی. نیمی از عشق، آتش است".
در آن هنگام وارد معبد شدم، با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم:" خداوندا، مرا طعام شعله ها گردان. بارالهی، مرا در آتش مقدس، بسوزان. آمین".
جبران خلیل جبران
به نظر شما
چیزی که آن را عشق نام نهاده ایم، چیست؟
تیم فوتبال سیاسی ها
سیاسی ها تیم فوتبال درست کردند . یمینی گوش راست بازی می کرد. او چنان دفاع
چپ تیم حریف را زد، له و لورده کرد که یارو از جایش بلند نشد. داور به یمینی پنج
تا کارت قرمز داد و گفت: «چرا این جوری بازی می کنی؟»
یمینی گفت:«آخه این از آن چپی زاده های ولد چموش است، راه دیگری نداشتم».
یساری گوش چپ بود. همه ی بازیکن ها را دریپ داد، دروازه بان را هم دریـپ داد،
خودش بود و دروازه ی خالی، اما تـوپ را به اوت زد و گفت:« بابا، این دروازه بـان
را می شناســم. پدرش ، پدر جدش کارگـر و کارگـر زاده بوده انـد ، نمی شود به این
طبقه گل زد!»
اوسطی فــوروارد بود و وسط بازی می کرد . تـوپ را گرفت ، دور خـودش چرخید
نه پاس می داد و نه کاری می کرد. مربی او را بیرون آورد و گفت:« چرا تـــوپ را
وسط زمین نگه داشته بودی؟
اوسطی گفت:« راستش می ترسیدم به چپ و راست بزنم ».
افـراطی تا پایـش راگذاشت توی زمین ، چهارتا بازیکن حریف را زد و لت و پارکرد
و بـا10 تا کـارت قرمز از زمین اخراج شد و گفت : « بازیکن واقعی یعنی خــــودم ،
می خواستم این را به همه ثابت کنم».
مـربـی به جای افـراطـی ، سازشـکاری را به زمین فرسـتاد . سازشـکاری مرتب بــا
بازیکن های حریف خـوش و بش می کرد ، بـعضی مواقـع یواشکی تـوپ را به آنها
می داد . حواسش به بازی نبود . مربی او را بیرون کشید و گفت:« چرا این طــوری
بازی می کنی؟»
سازشکاری گفت:« بابا این تیم ها که ثبات ندارند فردا بازیکن های آن تیم می آینـد تـو
تیم ما و بازیکن های ما می روند توی آن تیم، باید با مردم کنار آمد؟»
مـربـی دید وضع خراب است و بازیکن به درد خـور نـدارد ، به اجبار ارتـجاعـی را
فرسـتاد تـو زمین ارتـجـاعـی به مـحض آنـکه رفـت تو زمـین گفت : « تیم مقـابل بـایـد
پیراهــنش را عوض کند، من با تیمی که پیراهن سفید به تن دارد بازی نمی کنم».
مربی داشت دیوانه می شد. ارتـجاعی را کشید بیـرون و انقلابـی را برد تو، ولی چون
تیم مقابل هم همین وضعیت را داشت و با تعویض های پی درپی بازی به هم خـورده
بود،داور یک نیمه تمام نشده، سوت پایان را زد وگفت:«مسخره کردید ما را!»
مربی های دو تیم سوت داور را گرفتند و او را به عـنوان نفوذی بیگانه برای همیشه از
داوری منع کردند و بازی تمام شد.
چرا نگرانی؟
فقط دو چیز وجود داره
که نگرانش باشی: اینکه سالم هستی
یا مریض شده ای. اگه سالم هستی، دیگه چیزی
نمی مونه که نگرانش باشی؛ اما اگه مریض باشی فقط
دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه بالاخره خوب
می شی یا می میری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای
نگرانی نمی مونه؛ امه اگه بمیری، دو چیز وجود داره که
نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم؛
اگه به بهشت بری دیگه چیزی برای نگرانی
وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری آنقدر
مشغول احوال پرسی با دوستان
قدیمی خواهی بود که وقتی
برای نگرانی نداری.
پس چرا نگرانی؟
تقلا برای جستجوی حقیقت سودی ندارد.
حقیقت، روزی تو را خواهد جست.
اگر از کوهی برآیی و به قله برسی،
آنگاه به پایین نگاه می کنی و آرزوی زمین هموار را داری،
اما هنگام که نگاه نکنی حقیقت را خواهی فهمید.
سلام
امروز اومدم با کلی نگرانی برای هممون.
البته شاید نگرانی من برای خیلی از شماها شادی آفرین باشه.
بدون مقدمه میریم سر اصل مطلب چون دلیلی نمی بینم برای
مقدمه چینی...
.
.
.
ادامه مطلب
تفاوتی بین تو و من، دور و نزدیک، بعد و حال نیست.
روشن بینی این است: نغمه ای عاشقانه یا بوق یک تاکسی،
قله یک کوه یا نهری آلوده، خاطره ای دور یا خواندن این کلمات.

